هنوز ادامه میدم

شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲، 23:2

مامان میخواست به بابا فرصت بده اما بابا جنون عاشقی گرفتش خرابش کرد مامان تمام وسایلاشو داره جمع میکنه با وکیا هم صحبت کرده حدودا ۱۰ روز دیگ کامیون گفته بیاد خونه هم گرفتم

من حمایتش دارم میکنم ولی از درون اشک ریختم عذاب میکشم چقد خوبه یکیو داشته باشی بهش بگی چیشده از چی دلت پره ولی من نشستم چون چیزای کوچیک زیادی گفتم و منت شد اذیت شدم

مامانم و بابام حق زندگی دارن ولی من واقعا نمیدونم چی واسشون خوبه گیج شدم ظاهرا جدایی از همه بهتره!

ولی دنیا ب من ی مهر پدری و مادری ب دهکاره!

امید وارم هر دوشون سلامت و خندون باشن همیشه ی همیشه:))

هرکسی با ی چیزی خطابم میکنه دقیقا همون چیزیو میگن همون دختریو میبینن ک من میخواستم جلو اونا باشم

واسه مربیم دختر قدرت مندشم!

واسه خاله هام ی دختر ولخرج بی فکر!

اصلا از چص ناله خوشم نمیاد و حوصله چص ناله بقیه رو هم ندارم واسه همین فکر میکنم کسی حالشو نداره گوش کنه هیچی نمیگم

اینجام میدونم کسی نمیشنوه و هیچ اجباری نداره واسه خوندنش ولب بازم نمیتونم حرف بزنم اذیت میشم

ی سری روزا انقد ذوق داشتم ولی کسی نبود بگم یا اگ بود میزد ت ذوقم دیگ ذوق نمیکنم

خیلی وقتا درد داشت تحملش ولی کسی نبود اگ ام بود نمیشد اسمش گذاشت همراه

خیلی دیره از وقتی یادم میاد دارم تلاش می‌کنم دختر خوبی باشم درست بچرخم با هرادمی دم خور نشم ولی درسته واقعا حتی مردمم پشت من حرف بزنن؟

من همیشه سعی کردم من خوب باشم نقطه ضعف خانوادمو پوشش بدم بتون در آینده ازدواج خوبی داشته باشم کلی آموزش ببینم بتونم خوب باشم!

روزی ک مامانم بهم گفت حتی تعداد خاستگاری انگشت شماره دلم میخواست بشینم عر بزنم ولی خندیدم گفتم معلومه میدونن من دیوونم عقلشون از سر راه نیورده ک منو بگیره

قیافه غلط انداز شنیدی همونم!

آدما فک میکنن من دو س تا دوس پسر دارم ولی ی دونم ندارم این خنده دار نیس!

من باید قوی باشم ممن باید تلاش کنم بتونم ب بقیه کمک کنم من الگوی خیلیام چشم خیلیا ب منه آروم باش دختر روزای خوب ت راهع عیبی نداره عیبی نداره خدا هست :)))))

نویسنده: Eli

آمارگیر وبلاگ

© Eli_memories